محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
910
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بر او ببنديد و منتظر بمانيد تا چون شاعران ديگر زهير و نابغه و غيره مرگش در رسد . » پير نجدى ! گفت : « به خدا ، اين رأى درست نيست ، اگر او را حبس كنيد يارانش خبر شوند و به شما تازند و وى را از دستتان بگيرند و بسيار شوند و بر شما غلبه يابند ، رأى ديگر بياريد . » باز مشورت كردند و يكيشان گفت : « وى را از شهر خود برون مىكنيم و چون برفت ما را چه باك كه كجا رود و كجا قرار گيرد كه از دست وى آسوده مىشويم و كار ما به صلاح مىآيد و پراكندگى از ميانه برمىخيزد . » پير نجدى گفت : « به خدا اين راى درست نيست ، مگر نكويى گفتار و شيرين سخن و نفوذ او را در دل كسان نديدهايد ، به خدا اگر چنين كنيد بيم آن هست كه به نزديكى از قبايل عرب رود و بر آنها چيره شود و با آنها بيايد و بر شما تسلط يابد و كارتان را از دستتان بگيرد و هر چه خواهد با شما كند ، رأى ديگر بياريد . » ابو جهل بن هشام گفت : « مرا رأيى هست كه تاكنون نياوردهايد . » گفتند : « اى ابو الحكم ، رأى تو چيست ؟ » گفت : « رأى من اين است كه از هر قبيله جوانى دلير و و الا نسب و شريف معين كنيم و هر يك را شمشيرى بر ان دهيم ، كه بر سر او ريزند و يكباره چون ضربت يك مرد بزنند و خونش بريزند و ما آسوده شويم ، كه اگر چنين كنند ، خون وى بر همه قبايل افتد و بنى عبد مناف كه تاب جنگ با همهء قريش ندارند به خونبها راضى شوند و خونبها به آنها دهيم . » پير نجدى گفت : « سخن درست همين است كه اين مرد گفت و رأى صواب جز اين نيست . » قوم بر اين كار همسخن شدند و جمع پراكنده شد و جبريل به نزد پيمبر خداى آمد و گفت : « امشب بر بستر خويش مخواب . »